خرید بک لینک

سلام بابایی

امروز روزته

سالگرد 44

روز رفتنت

بیشتر از همه لحظه های عمرم بهت نیاز دارم

به بودنت

کاش بیای کنارم بشینی

خودت همه چیو بچینی برام...

خداجون تنها پناهمه

دلم از همیشه بیستر برات تنگه بابایی

از همیشههههه بیشتر

مدتیه غرق مشکلاتمم

انقدر که خودمم فراموش کردم

وقتی دیدم داری خودتو برام نشونه میفرستی گریه کردم

گفتم ببین بابایی داره میگه من اینجا حواسم بهت هست حتی اگه تو یادت نباشه، بعد نشستی غصه میخوری!

خدا رو شکر میکنم بابت داشتنت بابایی جونم

از خواجونم خواستم خودش همه چیو درست کنه و برق امید تو دلم روشنه...

روزی که همه چی درست شه میام اینجا مینویسم

فکر نمیکردم یه روز به نقطه ای برسم که بگم عشق دروغه.... ولی رسیدم و گفتم... ولی وقتی برام نشونه فرستادی گفتم آدمت مهمه ، لیاقت و ظرفیت آدمت مهمه وگرنه عشق همون عشقه

یه زمانی جانان باباییم بود ، حتی رهگذر هم بود ولی الان کسی نمونده که حالمو بفهمه جز خدا جز روح پاک باباییم

هیچکس نیست باهام حرف بزنه یا اهمیت بده... تک و تنها موندم تو این دنیا .. دیشب خودمو سر مزارت میدیدم ، تنها ایستاده بودم و به سنگ قبرت نگاه میکردم مات و مبهوت .. قشنگ حال این روزام بود..تنها با شونه های افتاده ولی به زور سرپا ایستادم... با غم به مزارت نکاه میکردم نه حرفم میومد نه توان شکایت داشتم...

ولی الان بهت میگم بابایی؛ تو بهم بگو حق من این بود واقعا؟

دلم میخاد بغلت کنم گریه کنم بابایی

چقد خوبه که از اون بالا همه چیو میبینی و نیازی نیست برات بگم... چقد خوبه که هستی ...

قربون خودت و جضورت برم که عشق نابی

البته بعد خدا جونم ....

خوشبحالت که رفتی از این دنیای کثیف...
انقد سکوت کردم و سکوت کردم مه دیگه نفس کسیدن برام سخته ولی دارم دووم میارم باز و باز و باز...

یه وقتایی میگم کاش قوی نبودم و از پا درمیومدم.....

برچسب: نویسنده: آرشان میرزاده تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 21:50

صفحه بندی